نظریه های رشد کودک

 

در رابطه با موضوع رشد کودکان نظریه های گوناگونی وجود دارد که برجسته ترین نظریه هایی که در این باره هستند برجنبه های گوناگون اجتماعی شدن تأکید می ورزند.
 

کار روان شناسان بزرگ و بنیانگذر روانکاوی،  ریکموند فروید، بیش از همه بر چگونگی کنترل اضطرابات از سوی کودک و بر جنبه های عاطفی رشد کودک، متمرکز گردیده است.
 

جرج هربرت مید  اساساً به این که کودک چگونه می آموزد مفاهیم «من» و «مرا» را به کار برد، توجه نشان می دهد.
 

ژان پیاژه بسیاری از جنبه های رشد کودکان را مورد مطالعه قرار داده است، اما مشهورترین آثار وی درباره شناخت – چگونه کودکان یاد می گیرند درباره خودشان فکر کنند – می باشد.
 

نظریه فروید

 

فروید دارای نظریه های بسیاری می باشد از جمله نظریه رشد جمعیت، که البته این نظریه با انتقادهایی نیز مواجه شده  است که در این بخش به آن پرداخته می شود.
 

به نظر فروید کودک موجودی طلب کننده است، با نیرویی که به علت درماندگی ذاتیش نمی تواند آن را کنترل کند. طفل خردسال ناچار است یاد بگیرد که خواسته ها و نیازهایش همیشه و در همه حال نمی تواند بی درنگ ارضاء شود، که این فرآیند دردناک است. فروید معتقد است که کودکان فقط به آب و خوراک نیاز ندارند، بلکه به ارضای جنسی نیز نیازمنداند. البته منظور فروید این نمی باشد که کودکان خردسال همانند بزرگسالان امیال جنسی دارند بلکه واژه جنسی در اینجا به نیازهای عمومی برای تماس نزدیک و لذت بخش بدنی با دیگران اشاره دارد. و می توان گفت که از مفهوم آزمایشهای هارلو و نوشته های مربوط به دلبستگی های کودک پدید می آید و چندان دور نمی باشد، در واقع کودکان به تماس نزدیک با دیگران از جمله در آغوش گرفتن، نوازش و … نیاز دارند.
 

رشد روانی انسان، با توصیف فروید، فرایندی ست که تنشهای عمده ای را در بردارد. کودک به مرور زمان و به تدریج می آموزد که امیال خود را کنترل کند، اما این امیال به مثابه انگیزه های نیرومندی در ناخودآگاه باقی می مانند. فروید چند مرحله مشخص را در رشد تواناییهای کودک و خردسال تمیز می دهد. او توجه خاصی به مرحله ای – حدود سن چهار تا پنج سالگی – ابزار می کند، که در اکثر کودکان می توانند از همراهی دایمی پدر و مادرشان صرف نظر کرده کرده و وارد دنیای اجتماعی بزرگتری شوند؛ که فروید این مرحله را مرحله اودیپ یا عقده ادیب می نامد. پس می توان گفت اگر چنین دلبستگی هایی امکان پیدا می کردند که ادامه یابند و بیشتر توسعه یابند، با بلوغ جسمانی کودک، وی با یکی از والدین جنس مخالف خود مراوده جنسی پیدا می کرد. اما چنین چیزی رخ نمی دهد زیرا کودکان یاد می گیرند که تمایلات جنسی خود را نسبت به والدینشان سرکوب کنند.
 

هنگامی که کودک پس دلبستگی های جنسی خود را نسبت به مادر خود سرکوب می کند و نیز با خصومتش نسبت به پدرش به مبارزه می پردازد، بر عقده لودیپ خود نیز غالب می شود، که البته لازم به ذکر است که بیشتر این جریان در سطح ناخودآگاه رخ می دهد. این امر یک مرحله عمده در تکامل خود مستقل را مشخص می سازد، زیرا کودک خود را از وابستگی نخستینش به پدر و مادر، به ویژه مادر رها کرده است.
 

لازم به ذکر است که نظریه فروید در رابطه با دختران مبهم و ناقص است. او معتقد است که در دختران فرایندی بلعکس پسران رخ می دهد. دختر بچه ها امیال خود را نسبت به پدر در ضمیر ناخودآگاه خود سرکوب می کنند و بر نفی ناخودآگاه مادرشان از طریق کوشش برای این که مانند او بشود، یعنی دارای خصوصیات زنانه شود، غلبه می کند. به نظر فروید اینکه کودکان چگونه با عقده اودیپ برخورد می کنند، بسیار بر روابط بعدی، که فرد وارد آن می شود تأثیر می گذارد.
 

البته همانگونه که در ابتدا گفته شد این نظریه با انتقادها و بیشتر با واکنشهای بسیار خصمانه روبرو شد. برخی از منتفدان طرفدار حقوق زنان بر آن اند که نظریه فروید بیشتر معطوف به تجربه مردانه بوده، و چندان توجهی به روانشناسی زنان نکرده است با این همه نظریه و اندیشه های فروید همچنان از تأثیر نیرومندی برخوردارند. و حتی اگر همه عقاید فروید را به طور کامل نپذیریم برخی از آنها به احتمال بسیار زیادی معتبرند.